تبلیغات
دو رکعت عاشقی - عابد و ابلیس
دو رکعت عاشقی
دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : mohanna


عابدی در میان قومی زندگی میكرد. روزی به او گفتند در جایی درختی است كه اهالی قومت آن را میپرستند. عابد خشمگین شده و تبر را بر دوش گذاشته و به قصد نابود كردن آن درخت عازم آن مكان شد. ابلیس به شكل پیرمردی در مسیرش بر او مجسم شده و به او گفت:
ای عابد برگرد و به عبادت خود مشغول باش.
عابد گفت:نه بریدن درخت اولویت دارد.
مشاجره بالا گرفت و آن دو با هم درگیر شدند.عابد حریف ابلیس شده و او را بر زمین انداخت و بر سینه اش نشست.
ابلیس گفت : من را رها كن تا چیزی به تو بگویم . تو كه پیامبر نیستی و خدا تو را به این كار مامور نكرده است پس به خانه برگرد تا هر روز 2 سكه زیر بالش ات بگذارم. با یكی زندگی ات را بگذران و دیگری را انفاق كن ثواب انفاق بیشتر از بریدن درخت است.
عابد كمی فكر كرد و پذیرفت.تا 2 روز ابلیس زیر بالش عابد سكه ها را گذاشت و روز سوم عابد هیچ پولی نیافت. خشمگین تبر را برداشت و رفت تا درخت را نابود كند.
باز ابلیس آمد و گفت: كجا؟
عابد گفت : میروم تا در خت را نابود كنم. ابلیس گفت: زهی خیال باطل به خدا هرگز نمیتوانی!
هر دو درگیر شدند و اینبار ابلیس حریف عابد شد و او را بر زمین انداخت.
عابد گفت: دست بردار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز شدم ولی حالا در دستان تو حقیرم؟
ابلیس گفت: بار اول تو به خاطر خدا خشمگین بودی و خدا من را مغلوب تو كرد
(كه هركس كار را برای خدا كند من بر او پیروز نمیشوم) اینبار برای سكه و دنیا خشمگین شدی و مغلوب من گشتی.





نوع مطلب : عاشقانه ها ، 
برچسب ها :


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

شب های بلند بی عبادت چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه گنم
گویند خداوند گنه می بخشد
گیرم که ببخشد از خجالت چه کنم
مدیر وبلاگ : mohanna
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :