تبلیغات
دو رکعت عاشقی - بزرگترین افتخار
دو رکعت عاشقی
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : mohanna



مادر : نوید جون كجا میری؟

نوید: مامان بازیگر مشهور و محبوبی اومده این بهترین فرصتیه كه میتونم اونو ببینم و باهاش حرف بزنم. زود برمیگردم وای مامان اگه وقت داشته باشه و یه امضاء بهم بده چی میشه! محشری به پا میشه!

نوید با لبخندی پر از شادی با مادر خداحافظی كرد و یك ساعت بعد با عصبانیت به خونه برگشت.مادرش گفت : نوید جون جرا انقدر ناراحت و عصبانی و پریشونی؟ تونستی بازیگر مورد علاقه ات رو ببینی؟

نوید با عصبانیت جواب داد: نه ! این همه جمعیت اینقدر معطل شدن اما اون نیمساعت میشد كه از شهر رفته بود.مامان كاش خدا شهرت و محبوبیت اون رو به منم داده بود.

مادر بعد از شنیدن حرفای نوید گفت: عزیزم همراهم بیا میخوام یه جایی ببرمت. من میتونم آرزوی تو رو برآورده كنم. نوید گفت: مامان حوصله ی شوخی ندارم گفتم كه اون رفته!

مادر گفت : به من اعتماد كن و با من بیا. نوید بر خلاف میلش قبول كرد و با مادرش همراه شد. بعد از مدتی مادر گفت: پسرم رسیدیم ( در حالی كه به مسجد جامع بزرگ شهر اشاره میكرد) نوید كه از این كار مادر سخت دلخور شده بود با خشم گفت: اه گفتم كه الان وقت شوخی نیست مامان این پیشنهادت قشنگ نبود!

مادر جواب داد : نویدم تو دقیقا گفتی كاش خدا شهرت و محبوبیت اون بازیگر رو به تو هم داده بود حالا بهتر نیست با كسی كه این شهرت رو به اون بازیگر داده حرف بزنی نه با كسی كه اون رو دریافت كرده؟

حرف زدن با خدا لذت بخش تر از این نیست كه با اون بازیگر مشهور حرف بزنی؟

نوید مامان وقتی خدا همیشه در دسترس ماست چه نیازی به بنده ی خدا؟

(تا خدا بنده نواز است           به خلقش چه نیاز است؟)

و نوید به تفكری عمیق فرو رفت.........................





نوع مطلب : عاشقانه ها ، 
برچسب ها :


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

شب های بلند بی عبادت چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه گنم
گویند خداوند گنه می بخشد
گیرم که ببخشد از خجالت چه کنم
مدیر وبلاگ : mohanna
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :